چه چیزی مهمترین است؟


این وبلاگ تلاش می نماید تا یک راه عملی جهت شناخت خود و مدیریت بر خود در راه رسیدن به ارزشهای انسانی ارائه دهد و نیاز مند کمک دوستان و صاحب نظران در این رابطه می باشد.

قانون اساسی ما چیست؟

ملت ها سعی کرده اند تا خردمندان خود را جمع کنند تا بوسیله آنها قانون اساسی کشورشان را تنظیم کنند. اینکه بالاترین ارزشها چیست؟ بالاترین حقوق هر فرد و هر ملت چیست؟ ماموریت های مردم و مسئولیتهای جامعه چه چیزهایی باید باشد مسائلی است که در قانون اساسی کشورها به دقت بررسی، تدوین و ثبت شده است. و بعدها با افزودن متمم هایی تکمیل شده است.

در شرکتها نیز قانون اساسی هر شرکت در برنامه استراتژیک آن نوشته شده است. دراین برنامه، چشم اندازها ،‌ ماموریتها و ارزشها ی هر شرکت ثبت شده و همه افراد آن شرکت متعهد شده اند که از آنها پیروی کنند.

اما  ایا هر فرد نیز برای خود قانون اساسی دارد. هر خانواده چطور؟ آیا ما مشخص کرده ایم که در قانون اساسی ما چه چیزهایی ارزش های با اولویت بالا دارند و کدام ارزشها اولویت کمتری دارند و اینکه ما چه ماموریتی در این دنیا داریم؟

در حقیقت قانون اساسی هر شخص بر سه پایه استوار است:

- ارزشها

- نقشها

- ماموریتها

که این سه عنصر خود نیز ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند.

ما در زندگی خود نقشهای متفاوتی را ایفا می کنیم و در هر یک از این نقشها پیش فرضهایی را به عنوان باور و ارزش برای خود در نظر گرفته ایم. نقشها ممکن است  توسط خودمان یا دیگران برای ما انتخاب شده باشند و ممکن است آن چیزی نباشند که ما می خواسته ایم . به هر حال آنها با ارزشهای ما کاملا از یکدیگر متاثر هستند. و این دو باعث می شوند که ما ماموریت زندگی خود را مشخص کنیم و یا اینکه ماموریتی را بدون آنکه مشخصش کنیم انجام دهیم!!

تعادل در این معادله سه تایی باعث می شود که زندگی متعادلی نیز داشته باشیم.  به عنوان مثال تمایل به کامیابی مالی از یک طرف و تمایل به فعالیتهای خیریه و بشردوستانه از طرف دیگر ما را به این سو و آنسو می کشد و حل معادله سه تایی در راستای ماموریت ماست که مشخص می کند که به کدام سو حرکت کنیم.

ما به دنبال تدوین ماموریت شخصی خود در سایه اطلاعات شفاف و واقع بینانه امان از نقشها و ارزشهای بنیادین زندگی امان هستیم .

   + سعید - ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱

خودتان باشید اما درحد کمال

در تکاپوی زندگی مدرن بسیاری از ما چنان در پیچ و خمهای زندگی در گیر شده ایم که ارتباط خود با ارزشهای عمیقی که به راستی برایمان حائز اهمیت است را ازدست داده ایم. ارزشهای از قبیل ارزشهای اعتقادی  و دینی ،  ارتباطات قوی خانوادگی،ثمر بخش بودن فعالیتها، خدمت به همنوع، پیروی از رهنمونهای درونی و ...

دریافتن آنچه برای ما با اهمیت است چیز ساده ای نیست؛ باید درون خود را بکاویم و دست به تلاشی ذهنی بزنیم تا تشخیص دهیم که واقعا چه چیزی برای ما مهم است . اما اگر این کار را انجام دهیم در خواهیم یافت که

در مرکز حیات ما چه چیزی نهفته است؟

و آنگاه آماده خواهیم شد که آن را به اهداف معنی داری ترجمه کنیم و آنها را در زندگی روزمره خود به کار اندازیم و شاید به دیگران نیز کمک کنیم که تا این کار را انجام دهند و سرانجام ارزشهای مشترک بشریت در زندگی روزمره انسانها نقش اساسی خواهند داشت.

ما می خواهیم که :

  • به آرامشی درونی برسیم که حاصل زندگی منطبق با ارزشهای درونمان است و
  • به قابلیتها و قدرتهایی که در وجودمان هست پی ببریم و اینکه چگونه این قابلیتها و توانایی ها به ما کمک می کنند که به آنچه به راستی برایمان حائز اهمیت است برسیم.

ما بدنبال فرایندی هستیم که ما را یاری کند تا بدانیم

براستی کیستیم؟

موجودی منحصر به فرد با آمیزه ای از استعدادها، خلقیات، توانایی ها ، ضعفها، احساسات، امکانات، و استعدادهای بالقوه!

و اینکه چه نقشهایی در زندگی داریم : پدر، مادر، شریک، پسر ، دختر، تهیه کننده، رهبر، همسر، کارمند، راهنما، دانش آموز و.... . برای هریک از این نقشها چه ارزشهایی حاکم هستند و در نهایت

ما چگونه زندگی می کنیم

و چگونه نقش خود را ایفا می کنیم. بر اساس این نقشها و ارزشهای بنیادین تعیین خواهیم کرد که

چکیده ماموریت شخصی هر یک از ما چیست؟

وقتی ما تصویری روشن از خود حقیقیمان داشته باشیم. می توان اهداف بلند مدت و معنی دار مرتبط با نقشهای زندگی مان را پیدا نمود و مطمئن شویم که اقدامات هر روز ما بر اساس اهداف بلند مدتمان است و بدین ترتیب ما به بالاترین دستاورد که همان آرامش درونی است خواهیم رسید.

در این فرایند به ارزیابی ارزشها نمی پردازد. بحث برسر این نیست که چه ارزشهایی بد هستند و چه ارزشهایی خوب (که البته این مسئله ممکن است توسط دیگران مورد بحث قرار بگیرد) بلکه مهم اینست آیا ما بر اساس ارزشهایمان زندگی می کنیم یا خیر و هدف از این نوشتار اینکه

خودمان باشیم اما در حد کمال!

در ادامه این نوشتار در مورد این فرایند و مشخص شدن نقشها و ارزشها و ماموریت شخص ایمان و هدف گذاری و برنامه رسیدن به آنها مطالبی خواهد آمد که نیازمند غنی شدن توسط متفکرین و دوستان می باشد.

   + سعید - ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٠

اول:شناخت

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی (ع):

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...

 

   + سعید - ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٥