چه چیزی مهمترین است؟


این وبلاگ تلاش می نماید تا یک راه عملی جهت شناخت خود و مدیریت بر خود در راه رسیدن به ارزشهای انسانی ارائه دهد و نیاز مند کمک دوستان و صاحب نظران در این رابطه می باشد.

چمران، انسان بازیافته ای در عصر اتم

ملموس ترین و دستیافتنی ترین قهرمان زندگی من شهید چمران است. دکتر چمران حتما می دانست که چه ماموریت در این کره خاکی دارد که بهترین دانشگاه های آمریکا را رها کرد و به لبنان رفت و از زن و بچه هایش گذشت تا خود را چنان آماده نماید تا در جنگ ایران بتواند به بهترین نحو عمل نموده و تاثیرات بلند مدتی  را بر ایرانیان بگذارد. او ارزشهایش را می شناخت و میتوانست بر اساس اولویتهایش تصمیمات تاریخی در زندگی خویش بگیرد و در شب قدر زندگی اش (به روایت شهید آوینی)  انتخابی برازنده قهرمانان برگزیند.

او یکدم ننشت و در همه حال وهمه جا در حال فعالیت بود. او ارزش لحظه لحظه عمر خود را می دانست و برایش برنامه ریزی می کرد تا به هدفش برسد و ماموریت این جهانی خویش را به پایان برساند. او قرار نداشت زیرا ماموریتش بسیار بزرگ بود. او نقشی  را برای خود انتخاب کرده بود که او را متعهد ساخته بود و برای ایفای نقشش خود را اماده ساخته بود. او خود چنین می گوید:

من در زندگی خود معرکه های سخت و خطرناک زیاد دیده ام؛ فراوان،‌به حلقه محاصره دشمن در آمده ام. به رگبار گلوله ها و خمپاره ها و توپها و بمبها عادت دارم. و به کرات با دشمنانی سخت و خونخوار روبرو شده ام......

و در نیایش خویش چنین می گوید:

ای حسین ای سرورم!‌ من آمده ام تا در رکابت علیه کفر، ظلم و جهل بجنگم با همه وجود آمده ام..... من از دنیای دون میگریزم. از اختلافات، از تظاهرات، از خودنمایی ها غرورها،خودخواهی ها،‌سفسطه ها ،‌ مغلطه ها،‌ دروغ ها،‌ و تهمتها خسته شده ام. احساس می کنم این جهان جای منی نیست. آنچه دیگران را خوشحال می کند مرا سودی نمی رساند.

در جایی دیگر می گوید:
"رقصی چنین میانه میدانم آرزوست:
آسمان شاهد باش که در زیر سقف تو یک تنه با انبوهی کثیر از تانکها و زره پوشها و سربازان کفر روبرو شدم . لحظه ای تردید به دل راه ندادم.  ذره ای از فعالیت شدید دست بر نداشتم. مثل ماهی در حال سرخ شدن از نقطه ای به نقطه دیگر می غلطیدم و رگبار گلوله در اطراف من می بارید و من نیز به چهار طرف تیر اندازی می کردم. و سربازان کفر را بر خاک میریختم.

ای زمین تو شاهدی که خون از بدنم جاری بود و با خاکهای پاک تو گلی گلگون بوجود آورده بود. و من ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم.

احساس می کردم که عاشوراست و در حصور حسین (ع)‌ می جنگم. و او چابکی و زبر دستی مرا تحسین می کند. تپش بی پایان و از قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد. او میداند که چقدر به او عاشقم وچکونه حاضرم در راهش جان ببازم. شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.

من بازیافته ام. من رفته بودم. من متعلق به خدایم.

من دیگر وجود ندارم منی و منیتی دیگر نیست ..."

 

 چمران خود را به خوبی می شناخت نقش خود را به بهترین نحو اجرا نمود و در راه ارزشهایش از دنیا رفت و اسطوره ای باقی گذاشت و ماندنی شد.

ممکن است هر کدام از ما در اطراف خود قهرمانانی را بشناسیم که در زندگی ما و دیگران تاثیر به سزایی گذاشته باشند قهرمانانی که هیچ گونه معروفیتی ندارند اما به راستی قهرمانند:‌ آیا شما کسی را می شناسید.

   + سعید - ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳۱

قهرمانان: آنان که می دانند کیستند!

هارت، نویسنده کتاب "یکصد فهرست از اثرگذارترین افراد در طول تاریخ" هنگامیکه برای اینکه حضرت محمد (ٌص) را به عنوان اولین انتخاب خود قرار داده مورد انتقاد قرار می گیرد، توضیح میدهد که مبنای انتخاب وی تعداد افرادی بوده است که تحت تاثیر و نفوذ وی قرار گرفته است و در طی تاریخ تداوم داشته است. دومین و سومین انتخاب وی نیوتن و حضرت مسیح بوده است.

 

شاید نویسنده کتاب با حضرت علی (ع) آشنایی نداشته و شاید این امام بزرگوار را به عنوان حامی پیامبر در نظر گرفته و در یک گزینه به هر دو فرد پرداخت است. به هر حال من در حد و اندازه ای نیستم که در مورد شخصیتهایی اینچنینی نظری بدهم  که:

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم         حیف باشد که تویار و من  یار توباشم

 

و سخن نا تمام و ناکمال گفتن تاثیری بدتر از سخن نگفتن خواهد داشت.

 

مسئله اصلی که در مورد قهرمانان تاریخ وجود دارد و در همه آنها از پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) به عنوان سرامدترین افراد تاریخ گرفته  تا نیوتن و مسیح و بودا و سرداران و سرافرازان حماسه ساز تاریخ  و در دوران حاضر امام خمینی که به گفته موافقین و مخالفین از بزرگترین انسانهای قرن اخیر می باشد، اینست که آنها به خوبی خود را شناخته بودند و این شناخت بدون استثنا به ایشان قدرتی بخشیده بود که آن چه را به راستی در زندگی برایشان حائز اهمیت بوده است محقق سازند.

 

در ادامه مطالب  سعی خواهیم نمود به زندگی بعضی قهرمانانی که به فرهنگ ایرانی امان نزدیکترند اشاره نماییم و ببیینیم که چگونه اثری شگرف برجا گذاشته اند و چگونه باعث شده اند که ما انتظاراتمان را از خود بیشتر نماییم.

 

نکته نگران کننده در مورد قهرمانان اینست که ممکن است این فکر را در ما دامن بزنند که "من هرگز از عهده کاری که ایشان انجام داده اند بر نخواهم آمد" و یا "من نمی توانم مسائل را آنطور که ایشان دیده اند حل و فصل نمایم". ما باید به ریشه  یابی عللی بپردازیم که مانع از آن هستند که ما آنگونه که آرزومندیم زندگی کنیم.

 

و چه کسی اولین قهرمانی است که بایست در مورد وی صحبت کنیم؟

   + سعید - ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۸

خودتان باشید اما درحد کمال

در تکاپوی زندگی مدرن بسیاری از ما چنان در پیچ و خمهای زندگی در گیر شده ایم که ارتباط خود با ارزشهای عمیقی که به راستی برایمان حائز اهمیت است را ازدست داده ایم. ارزشهای از قبیل ارزشهای اعتقادی  و دینی ،  ارتباطات قوی خانوادگی،ثمر بخش بودن فعالیتها، خدمت به همنوع، پیروی از رهنمونهای درونی و ...

دریافتن آنچه برای ما با اهمیت است چیز ساده ای نیست؛ باید درون خود را بکاویم و دست به تلاشی ذهنی بزنیم تا تشخیص دهیم که واقعا چه چیزی برای ما مهم است . اما اگر این کار را انجام دهیم در خواهیم یافت که

در مرکز حیات ما چه چیزی نهفته است؟

و آنگاه آماده خواهیم شد که آن را به اهداف معنی داری ترجمه کنیم و آنها را در زندگی روزمره خود به کار اندازیم و شاید به دیگران نیز کمک کنیم که تا این کار را انجام دهند و سرانجام ارزشهای مشترک بشریت در زندگی روزمره انسانها نقش اساسی خواهند داشت.

ما می خواهیم که :

  • به آرامشی درونی برسیم که حاصل زندگی منطبق با ارزشهای درونمان است و
  • به قابلیتها و قدرتهایی که در وجودمان هست پی ببریم و اینکه چگونه این قابلیتها و توانایی ها به ما کمک می کنند که به آنچه به راستی برایمان حائز اهمیت است برسیم.

ما بدنبال فرایندی هستیم که ما را یاری کند تا بدانیم

براستی کیستیم؟

موجودی منحصر به فرد با آمیزه ای از استعدادها، خلقیات، توانایی ها ، ضعفها، احساسات، امکانات، و استعدادهای بالقوه!

و اینکه چه نقشهایی در زندگی داریم : پدر، مادر، شریک، پسر ، دختر، تهیه کننده، رهبر، همسر، کارمند، راهنما، دانش آموز و.... . برای هریک از این نقشها چه ارزشهایی حاکم هستند و در نهایت

ما چگونه زندگی می کنیم

و چگونه نقش خود را ایفا می کنیم. بر اساس این نقشها و ارزشهای بنیادین تعیین خواهیم کرد که

چکیده ماموریت شخصی هر یک از ما چیست؟

وقتی ما تصویری روشن از خود حقیقیمان داشته باشیم. می توان اهداف بلند مدت و معنی دار مرتبط با نقشهای زندگی مان را پیدا نمود و مطمئن شویم که اقدامات هر روز ما بر اساس اهداف بلند مدتمان است و بدین ترتیب ما به بالاترین دستاورد که همان آرامش درونی است خواهیم رسید.

در این فرایند به ارزیابی ارزشها نمی پردازد. بحث برسر این نیست که چه ارزشهایی بد هستند و چه ارزشهایی خوب (که البته این مسئله ممکن است توسط دیگران مورد بحث قرار بگیرد) بلکه مهم اینست آیا ما بر اساس ارزشهایمان زندگی می کنیم یا خیر و هدف از این نوشتار اینکه

خودمان باشیم اما در حد کمال!

در ادامه این نوشتار در مورد این فرایند و مشخص شدن نقشها و ارزشها و ماموریت شخص ایمان و هدف گذاری و برنامه رسیدن به آنها مطالبی خواهد آمد که نیازمند غنی شدن توسط متفکرین و دوستان می باشد.

   + سعید - ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٠

اول:شناخت

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی (ع):

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...

 

   + سعید - ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٥